آدمها گاهی یک شکر های می خورند،
فقط خوبه که خودشون سرشون تو خمره است، نمی بینند چی خوردند!
دوستمون سعید، رفت یک زن قلمی از تبریز گرفت اورد با خودش.
خدا شاهده شش ماه قبل، قلمی بود!
الان تو فروشگاه دیدمش، عرض و وزنش دو برابر شده بود!
بد نگهداری می کنند به نظرم! این چی بود آخه شکل مادر بزرگ من شده بود عرض و طولش جابجا می زد؟
پیاده داشتم میومدم سمت خونه، اون یکی رفیقمون که دوست دخترش از تهران اومد که بمونه باهاش و خلاصه تنها نباشند، در پیاده رو مقابل، به سمت من قدم می زد.
دیدید چقدر ضایع است وقتی کسی را دیده ای و می خوای باهاش چشم تو چشم نشی؟ اصصصصصلا سرت را تکون نمی دی دیگه عینهو کردوکدیل فقط رو به رو را نگاه می کنی!
اینم این مدلی فقققط افق را نگاه کرد تا رد شد. منم خب کاری نداشتم یکی دو بار نگاه کردم که اگه متوجه شده سلامشون کنم. نگاه نکرد، ما هم رد شدیم.
از شانس بدش بعد که من خرید کردم و اومدم این سمت که برگردم خوابگاه، شاخ به شاخ شدیم باهم!
خداوکیلی، این چی بود آخه! اخلاقش خوش بود خدایی ها، ولی،
چی بگم.
خوششون باشه اما اینم نشد زن گرفتن!
می دونید، زن باید یک جوری باشه که وقتی کنارش راه می ری، حس افتخار کنی!
یکی که سرت بالا باشه!
به تو افزوده باشه،
نمی تونم بگم. نه که بگم آدمها بد اند یا کم اند، بحث اینه که باور آدم باشه که اینی که همراهش هست، باعث افتخارش است! نخوای قایمش کنی، ابایی نداشته باشی که دوست و آشنایی ببینه با هم اید...
من این حس را کنار یک نفر تجربه کردم فقط.
یک نفر،
فقط.
س. ح. از تهران.