امروز اول صبح یک چیز خوبی دستگیرم شد، نوشتمش تو پایان نامه ام. بعدش دوش گرفتم رفتم دانشگاه. دیروز که نبودم ایمانوئل یک نمونه ساخته بود، خیلی خوب بود که رسیدم و یکی دو ساعت تا اومد که برسه، تست کردم. هرچند الان نتیجه هاش رو فلشم باز نمی شه. ویروسی شده ولی رو کامپیوتر دانشگاه دارمش اقلا. عایدی سوم تو جلسه نصیبم شد. خانوم چی ویدئو کنفرانس گذاشت برای ثبت اکتشاف. به پرتغالی برگزار شد و خب، من هویج بودم تمام وقت. منتهی در تمام این مدت معذب بودم. دلیلش این بود که از قیافه خودم راضی نبودم. عکس ما دو تا کوچیک کنار مانیتور بود و من قوز می کردم بد بود تیز می نشستم بد بود دست به سینه می شدم بد بود خبردار می شدم بد بود اصلا هرچه می کردم خودم بدم میومد. دقت که کردم دیدم بخاطر رنگ پیرهنم هست!! موهام کاملا سفید به چشم میان، پیرهنمم روشن بود، شلوارم هم سفید، کلا عینهو روح شده بودم. انگار اسکلت. عصری به خواهرم می گم، می گه آره بهت نمیاد! بهش می گم خب چرا نمی گی بهم؟ صغری کبری می کنه! واقعیتش اینه که اطرافیان من به نظرم حقی که به گردنشون دارم را ادا نمی کنند. کونی ها خودشونم خدا نکنه یک عکس بدن آدم بگه یارو که بوتاکس کرده ریده، یا فلانت با بهمانت همساز نیست! کلا قهر می کنند، فحش میدن، توبه می کنند که عکس دادند اصلا یک وضعی. اگه هم هیچی نگی باز همین بساط است! بازم چون به نظرشون می رسه لابد مهم نبوده، به چشمم نیومده اند، کج بوده نخواستم بگم و هزار چرند دیگه، باز قهر می کنند، توبه می کنند، باد می کنند...
حس می کنم دندونم شکسته است. دیروز زیتون می خوردم، زیتون بی هسته خریده بودم. نگو یک نصفه هسته لای یکی اش بود و از قضا یک جوری هم رفت لای دندونم که هسته زیتون شکست! طبعا دندون من هم شکسته باهاش و الا از دیروز تا حالا یادم رفته بود. اما یک حس غریبی داره. دکتر هم که زنش زایید و رفت مرخصی تا یکی دو ماه دیگه...