تقریبا هرشب جزو برنامه های ثابت شده که زنگ بزنیم به ابجی،

حرف مفت بزنیم!

راستش من یک چندباری سعی کردم بگم که روال شدن این، خوب نیست، نباید منظم بشه، ولی به نظرم رسید خب اونم تنهاست و شاید خودخواهی است که تو روز یکساعت وقت نذارم باهاش. بهرحال،

دیشب در کمال خستگی بودم که صحبت می کردیم.

البته چند ساعت بعدتر تونستم بخوابم ها منتهی خب، خسته هم بودم.

طبق معمول گزارش روزانه به هم می دیم. من بهش گفتم مصری می خواسته با بیکینگ پودر خمیر درست کنه نشده و من به مصری گفتم که اشتباه کرده و باید خمیرمایه می خریده است...

بعد، خب فکر کنم زندگی هیچکدوممون هم برای اون یکی جالب نیست دیگه،

منظورم زندگی من و خواهرم هست،

می بینم در کمال بی حوصلگی می گه> بهت توصیه می کنم با آدمهای احمق اصلا وقت صرف نکنی!

به نوعی راست می گه خب،

این شازده هم به خیلی جهات احمق است. استیوپید به قول خارجی. گونه خاصی از احمق. بعد،

دیدم من روز تا روز و هفته تا هفته می ره میاد با کسی حرف نمی زنم، فقط شاید گاهی با این به قول ایشون احمق بشه چندکلام تبادل کنم، ...

هم راست می گه

هم،

من چه کنم؟!

خدایی، چه باید کرد؟

شما فرزانگان هم که صمّ بکم اید همه!

------------------------------

به قول شاعر، آنرا که نمودند، ببستند زبان!

شما هممممه را هم به نظرم می رسه که نموده اند!