پارسال این موقع ایران بودم. پری جون یک بسته نبات و یک کیسه زرشک برام خرید. الان نباتش کنار دستمه. نصف شده.

پری جون متشکریم.

شیرینی به لحظه هات بپاشه ایشالله.

پری جون وقت گذاشت اومد همدیگه را دیدیم. یک ناهار هم من و پری جون و خواهرم رفتیم کبابی، یک جایی تهران. یادم نیست.

پری جون قبلا هم وقت گذاشت رفت وزارت خونه سیلابس درسهای منو برام پیدا کرد کپی کرد پست کرد...

پری جون در موفقیت های این روزهای من، پشتیبانی خوبی کرد.

پشتشو بانی کنم متقابلا، ایشالله، بعدا!

راستی پری جون یک روز دیگه هم پاشد دنبال کار من از تهران رفت یک جایی اطراف، سازی که سفارش داده بودم را گرفت.

با و جودی که می تونست سازمو بالا بکشه اما پری جون سازمو نگه داشت تا به دستم رسوند همون روز کباب خورون، یا بعدش. یادم نیست.

من پری جونو اصلا ندیده بودم و اینهمه بهش زحمت دادم! در واقع آشنایی ما از وقتی شروع شد که من اومده بودم این سمت!

پری جون متشکریم.

آدمها، یادشون اگه بره چه خوبی هایی بهمون کرده اند، از بزرگیشونه اما، اگه ما یادمون بره برامون چه کرده اند، از خردی و خر بودنمون.

یادمه پارسال دیدن زن عمو ام که رفتم بهش گفتم هنوز یادم هست که پونزده بیست سال قبل که من خوابگاهی بودم، بهم مربای خونگی داد بردم.

یادش بود،

یا یادش افتاد،

برق خوشحالی تو صورت بیمارش دوید...

این در مورد پدر مادر فرق می کنه به نظرم.

پدرمادر از سر لطف نیست که کاری میکنند،

یا دارند هزینه شهوتشون را می دند،

یا به وظیفه ای که عاقلانه قبول کرده اند، متعهد اند.

بهرحال پدرمادر اگه در منتهای توان خودش برای بچه وقت و هزینه نکنه، گههههههههههه می خوره اصلا بچه میاره!

حالا توان هرکسی یک حدی است، یکی فقط می تونه نون خشک بده بچه، یکی دیگه می تونه خیییییییییلی بیشتر.

مهم اینه که صدش را باید بذاره، و تازه صد را که گذاشت، انجام وظیفه بوده!

از نظر من.