تعطیل بودیم امروز،
آخر هفته بود اینجا.
ناهار آش رشته درست کردم.
لوبیاها که داشت می پخت، خواستم هیتر و قابلمه روش را یکم بکشم کنارتر، جا باز بشه،
همونطور که رو سر هم سوار بودند، بی اینکه بلندشون کنم، فقط کشیدمشون...
هیتر به کف چسبید،
قابلمه سر خورد!
نسوختم،
اما خب، می شد که با یک قابلمه آب جوش، به گا برم!
کلی نمودار قشنگ کشیدم.
چشمم به آفتاب خورد، لباس هم شستم!
البته دیر شستم و خشک نشدند، خوردیم به شب! معمولا خشک کن استفاده نمی کنم، هم اینکه باید پولشو بدم، هم اینکه لباس را گر می کنه! الیاف و کرک لباسها را ازشون بیرون می کشه. ترجیح می دم آفتاب کار کنه برام.
کیسه آب جوش درست کرده ام نشسته ام روش! باسن مبارک یخ زده!
صبح تا ظهر نت نداشتیم. عجیب بود زندگی! دردناک نشده بودش ها، حتی وسوسه می شدم که همه اپلیکیشن ها رو پاک کنم، بعد دیدم نه، زندگی امروزه بدون اینها نشدنی است.
دوستم، رضا، یک مدتی بود هی از این پیامهای خانوادگی پسند می فرستاد. گل بود، آرزوی سلامتی بود، نمی دونم دعا بود، از این کسشعرها که تو گروههای خانوادگی عمه ها و خاله ها هی برای هم می فرستند. براش نوشتم چیه اینها عین پیرزنها شده ذائقه ات؟! نامرد نکرد کاری یک عالمه کلیپ سکسی فرستاد! چندتاشو دیدم. جالب بود که یک ترنس که ایرانی هم بود و فارسی حرف می زد، مردانگی اش از چندتا کلیپ دیگه که مثلا نر بودند صد در صد، بیشتر بود!! هم قد و قامت، هم استقامت!! ولی خب یکم آدم گیج می شد که طرف با یک جفت سینه سفید و لاک و تتو ییهو با صدای مردونه فحش اونجوری بده! می دونید.
واقعا نمی دونم خدا قصدش چی بوده از این ماجرا. این که دست خودشون نبوده که، داشته چکار می کرده که این شده؟ ییهو یعنی چی آخه؟