ساعت نه رفتم آشپزخونه،
کسی نبود،
نتیجه گرفتم که ملت خوردند و رفتند!
بساط کیکم را پهن کردم، این دختر چینی خسته و کوفته با یک خورجین خرید اومد!
این مشغول بود که اون عرب کثافت، سماع اومد!
دختره نکبت را اگه من به حرف بگیرم، حرف می زنه مشکلی نداره، اما هیچوقت خودش شروع نمی کنه. منم چند روزی هست که مثل خودش عین گاو فقط یک سلام یک خدافز! بعد اگه می گی اخلاقش خرابه مساله ای با من نداره، چطوریه که با اون دختر چینی کلی زر مفت دارند به هم بزنند؟ این می گه من خسته ام اون می پرسه چرا؟ بعد می گه منم همینطور! بعد جاشون عوض می شه!
مهم نیست. بهرحال. خوبه مجبور به تحمل هیچکدومشون نیست آدم!! والله!
کیکم که پخت همچنان تو آشپزخونه بودند. سری قبلی نصف کیکم را بین دوتاشون تقسیم کردم. روز عید بود. سیب توی کیک گذاشته بودم نمی شد برش باریکتری بزنم. امشب یکم سخت بود که دیگه ندم بهشون، خدایی خوشمزه هم می پزم، ولی خب، برداشتم آوردمش بالا!! نمی دونم خوب شده یا نون شده است! اگه می دونستم، فردا می بردمش دانشگاه. این بندگان خدا خیلی کار می کنند و من از دسترنجشون به مفت بهره می کشم فقط. زشته یکم.