یک دوستی داریم، انگلیس.
بچه اش دنیا اومده و مامان خانومه از ایران اومده که چند هفته پیششون باشه کمک کنه.
آبجی رفته بود سر بزنه، سر شب که حرف می زدیم می گفت مامانش هیچی نمی گفت!
نمی دونم شغل مامانش چی بوده. فکر می کنم معلم بوده. مهم هم نیست. مهم اینه که خوبه که آدمها می میرند چون اینقدر زندگی به سرعت عوض می شه که عمر معمولی حتی، موجبات رنج و مشقّت بسیار است!
یک زن که زمانی لابد یک زندگی رو شاخش می گشته چنان قدیمی می شه و از گردونه پرت می شه که واقعا هیچی دیگه نداره که بگه! چی بگه؟! چی داره که جالب باشه؟! چی بلده که بچه اش بهترش را بلد نیست؟! کجا رفته، چیو دیده، چقدر به روز بوده مگه؟!
نه فقط اون، من امروز نزدیک یک ساعت یقه خودمو جر دادم نتونستم به ایمیل دانشگاهم وصل بشم چون باید یک کد میومد رو موبایلم که نمیومد! واقعا نفسم تنگی می کرد وقتی نمی تونستم جفت و جورش کنم! آخر هم نتونستم!! دیروز همین بساط بود تا به بانک وصل شدم. یادمه رفته بودم لیسبون جلوی ماشین فروش بلیط مترو عین یک احمق دهاتی فقط ایستاده بودم و نمی دونستم چکار باید بکنم! آخرش رفتم با تاکسی رفتم!! باز هم تاکسی، شبیه بود به چیزی که من بلد بودم! الانه از این اسکوترهای برقی کنار خیابون جا به جا گذاشته شده است، بجز اینکه بلد نیستم سوار بشم، بلد هم نیستم حتی راهش بندازم!! می دونم باید اپلیکیشنی رو موبایلم نصب کنم و اینترنت داشته باشم و الخ و دولخ منتهی، من نکرده ام! نمی دونم! حتی گاهی خرید کردن از ماشین های کنار دیوار، برای من عجیب است! نمی دونم اول باید دستور بدم بعد پول بدم یا برعکس!! نمی دونم فقط سکه و اسکناس لازم است یا با موبایل هم می شه پرداخت کرد! نمی دونم...
هیچی از زندگی جدید نمی دونم حتی متوجه شده ام حرف زدن آدمهای جدید را هم دیگه نمی فهمم!!
یارو به معلمش می گه ستون!! ببین سوتون، اینجاش اینجوریه!!
چه خوب که آدم می میره و از رنج زیستن رها می شه بالاخره...