کنار پنجره، پشت میزم نشسته ام، مشغول ویرایش آخرین فصل پایان نامه ام هستم. تو حیاط دانشکده مجاور، دو نفر به هم می رسند. یک خانوم است و یک آقا، هر دو بلوز مشکی نگهبانها را تن دارند با آرم و علایم قرمزی که اینور اونورشون دوخته است. خانومه موهاش باز است، خرمایی رنگ، و بلند...

فکر می کنم یکی از زیبایی های خارجه، خیلی بیشتر از دار و درخت و کونهای برهنه، اینه که زنها آویزون نیستند! زالو نیستند! هرکسی رو دوپا راه می ره یک کرامتی داره، طرف یا دیشب سر پست بوده یا الانه، و می ره تا شیفت کاری اش را عوض کنه. عین خیلی ها که تو ایران، هنوز آدمیزاد هستند. عزّت نفس دارند. بحث شغل نیست اصلا، بحث استراتژی زیستن است و الا کیه ندونه هر ساعت کار یک پرستار الان هشتاد هزار تومن است، هر ساعت کار یکی که تو خونه کار می کنه اقلا چند برابر این! می خوام بگم بحث سر نفس امر و دید به مقوله زندگی کردن است... یادم می افته به ...، خواهر دوست خواهرم. این سه چهار سال است که هر از گاهی به من کانکت می شه. اولش سر این بود که بپرسه دانشگاههای اینجا چطوری اند و شرایط چیه و الخ. کم کم رفیق شدیم، بهداشتی البته. همین چند وقت قبل بود دیدم داره می گه هرکسی که خارج هست یک یا یک عده ای را برای خودش داره. فکر کردم منظورش اینه که با یکی تو رابطه است. نوشتم من بی عرضه بودم کسی را ندارم. دیدم می گه نه، منظورم اینه هرکس خارج است یک عده ای را تو ایران داره ساپورت می کنه! منظورش این بود که هدیه می فرسته، سوغات می بره، از این حرکات... یادم نمیاد براش نوشتم که سالی یکی دو بار هم که می ره طرف را می کنه، یا نگفتم. ولی الان که می بینم اینها چطور عزت نفس دارند، بعد یک آدمی اون سمت عالم چی تو ذهن کپکش می گذره، می گم خوبه دورم... فاصله را باید حفظ کرد...

هیچکدومتون برای من حلقه نخرید ها! الدنگ های خسیس! اینم الان یادم اومد! خخخخخ