کفترها گله ای هجوم آورده اند به تراس، چندتاشون رو سر گلدونها به شنهای درشت پنجه می کشیدند...
فکر کردم می گن چلغوز کفتر خیلی مقوی است، نمی کنه یک چلغوز بندازه پای این فلفل که رشد کنه ها، اما با پنجه اش ریشه علف را می خواد در کنه لامصّب.
بعد که برمی گردم تو تراس، می بینم انگار اون کفتر نبوده، خدا بوده که در قالب کبوتر اومده بوده پشت پنجره ام!
آخه بعد از آنچه از قلب من گذشت، رفته نشسته رو پشتی صندلی که تو تراس بوده،
ریییییییییییییییییییده، جوری که تا نشیمن صندلی را کود تازه داده...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 13:20 توسط مسیح
|