به تخخخخخمم
من پرونده پایان نامه ام را یکساعت پیش بستم!
فرستادم رفت!
قطعا وقتی مجدد بخونمش می بینم یک عالمه جملات بی سر و ته گوشه گوشه اش نوشته ام. درستشون می کنم تا بتونم، اما بیش از این هم اگه پیش خودم نگه دارم این استادنما، بعدا زبونش دراز است که من وقت می خوام برای خوندن!
حقیقتش اینه، چهار فصل مفصل داره، هر کدوم حدود 50 صفحه.
فصل اول و دوم را توی درس سمینار و توی پروپوزال خونده و دیده و فقط من یکم ازشون حذف کردم.
فصل سوم را درست پنج ماه قبل در اختیارش گذاشتم. خدا شاهده تاریخ داره پوشه ای که به اشتراک گذاشتم، پنج ماه است.
فصل چهارم را الان رسما تازه دادم، 52 صفحه است، شمردم ببینم چند صفحه اش نمودار و شکل است، بالای 40 صفحه اش!!
یعنی این پتیاره خانوم اگه به موقع کارشو می کرد الان یک ماه وقت داشت که ده صفحه بخونه!
ولی الان نمی خونه و زرررر می زنه دقیقا آخر وقت میاد می گه خیلی خرابه فلانش کجه ساختارش راست!
مهم هم نیست البته. اگه تا 35 روز دیگه رسما در سیستم آموزش ثبت نهایی نکنم، 3500 یورو ناقابل باید شهریه یک سال اضافه تر بدم!
حالا سر صبر می رم می پرسم که ببینم بدون تایید اینها هم می شه ثبت نهایی کنم یا نه. نمی شه منتظر این گشادخانوم موند!
فردا مصاحبه دارم و دارم پاورپوینت آماده می کنم. خدایی معلمی سخت است و من اونقدر ایثار در وجود خودم نمی بینم که بتونم وقت و عمرمو بذارم به بقیه چیز یاد بدم منتهی، زندگی است دیگر. اونم زندگی در غربت که یک ماه حقوق نرسه بهت دقیقا باید بری بمیری!
یک کلیپی از این یارو گوش کردم که می گفت یک ثانیه از عمر من برابر با چند سال عمر بقیه هست. کیه اسمش عنتر؟ نامجو. محسن نامجو.
می خونه که،
آآآآآآآآی مردم!
کلللللا به تخمم، عه عه!
حالا منم،
همون که این کسخل گفت!