اومدم دانشگاه،
صبح رفتم کتابخونه، کلید یک اتاق خصوصی ازشون گرفتم که برم اونجا بشینم برای مصاحبه.
مصاحبه کاری دارم. قبلا یکبار رد شده ام همینجا و با پررویی تمام مجدد اقدام کردم.
صبح هوا خوب بود و کم لباس اومدم. الان اخطار باران تندداره می زنه و آسمون تپیده به هم!
از صبح تو آزمایشگاه داشتم روی نمونه ایزابلا تست می کردم. صرفا برای تایید یکی از نظریه هام. نمونه اش سفت شده بود و سنسوری که توی شکافش گذاشتیم لق می زد. بخاطر همین -لابد- نتایج اونقدری که بایدجذاب بشه، خوب در نمیومد.
استاد بزرگمون اومد آزمایشگاه. آی من بدم میاد اینها که نخونده نظر می دن! حرومزاده یک مقاله برای داوری دستش هست از یک عده بیچاره. شخمش زده، احتمالا یکی دو سال کار براشون می تراشه، منتهی بعد میاد نشون من می ده می گه اینجوری شکلهای فلان بذار که خواننده بفهمه!
خب اشکول! هر چیزی یک کششی داره!
پرسیدم کی قراره بیاد تو کمیته، می گه من و خانوم چی هستیم، یک نفر هم از داخل دانشگاه باید باشه که با فلانی شکرآبیم نمی گیم بیاد اما فلان بخش کسایی هستند که با چشم عقاب نگاه کار بکنند!
می گم خب خارج از دانشگاه چندتا؟ می گه معتقدم تعداد اونها باید بیش از ما داخلی ها باشه!! یعنی این حرومزاده ها دارند برای سه چهارنفر، آخوره آب می بندند!
ملالی نیست البته.
به تخمم.
یعنی بهتر! وقتی کار خوب از آب در اومده، بذار همه بیان اصلا!
یکم استرس مصاحبه را دارم. واقعیت اینه که تو خارجه هم، تا جایی آشنا و سفارش نباشه به راحتی برای آزمون و مصاحبه هم حتی صدات نمی کنند. طفلک این آشنای ما! خیلی بهش گفتم از خودت برای من خرج نکن ها، ولی خب بعضی ها انگار اگه خودشونو به گا ندن نونشون حلال نمی شه. امیدوارم از این به بعدش را بتونم خودم خوب از آب در کنم. اگه حواسم جمع باشه به حرفهام، حلّه.
خانوم چی تو اتاقشه. دلم نمی خواد ببینمش حتی! الدنگ!
هیچ کدوم هیچ حرفی از ثبت اکتشاف نزدند. نه نوشتند نه به زبون آوردند. منم ولش کرده ام تا بعدا، شاید فردا، شاید دوشنبه، با ایمیل یک هلی اساسی بهش بدم.