صبح دانیال پیام داد که خونه ای؟ گفتم هستم. فکر کردم داره میاد که لباس بشوره و می خواد یکی دو ساعتی که لباسشویی معطلش می کنه تنها نباشه. وقتی اومد اما، داشت می رفت باشگاه. سر راه اومده بود بهم یک ماگ بده. ده روز قبل بود فکر کنم آب و برق قطع شده بود، با دوست دخترش اومدند اینجا که دوستش بره بشاشه! بعد از شاش تو تراس یک چایی دور هم خوردیم و دوستش در لیوان چینی را شکست. ترک داشت لب پر هم بود ولی خب قسمت شد از دست ایشون ول بشه بشکنه. بهشون گفتم که شکسته بود ولی خب، باورشون نشد. دیدم رفته یک ماگ با در چوبی برام خریده و آورده بهم می ده.

واقعا لازم نبود. باقی وسایلمو هم کم کم باید بندازم دور اگه بخوام جابجا بشم. کمتر از سه ماه دیگه...

ولی خب، خریده بود دیگه. هرچه کردم هم نپذیرفت که ببره با خودش.

و متاسفانه اصلا هم با سلیقه من جور نیست چیزی که خریده!

مطلقا.

باری.

نمی دونم چکار دارم می کنم. دور خودم می چرخم و کارهای مختلفی را نوک می زنم. باید یک کار پیدا کنم که خب، خیلی بلد نیستم، یا موفق نیستم تا اینجا حداقل.

ولی پیدا می کنم.