اومده ام کتابخونه. هنوز امتحانات شروع نشده و خلوت است همه جا.
چقدر دلم می گیره که چه دوره عالی ای را دارم به انتها می رسونم. از صبح چندین جا ایمیل زده ام و برای کارهایی که اعلام شده درخواست داده ام. یکی هم رد شدم البته ایمیلش اومد. خیلی حیف بود.
اما این برهه عالی از زندگی، خیلی درخشان بود! دلم تنگ می شه براش! بعید می دونم بتونم تکرارش کنم هر چند اگه می تونستم جا و آدم مناسبش را پیدا کنم، تا ته عمر می شد به همین منوال ادامه بدم. منظورم شرکت یا آدمی است که در همین ورطه که من دانش اندوخته ام، کار کنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 19:15 توسط مسیح
|