چه جالب!

زمانی که ما با تخمامون بازی می کرده ایم، مردم چه زحمتها کشیده و به چه جاهایی رسیده اند!

تو یک شرکت نروژی دنبال آدم مناسب می گشتم، چشمم خورد به یک خانوم که مدیر یک بخشی بود. جالب بود. حتما از اون حواس جمع ها بوده که درست هدف گذاری کرده است. من الان که اینهمه کمالات دارم هنوز هم نمی دونم جایگاهم کجاست! هنوز هم دارم هرز می رم و ده سال دیگه هم بعید است با این فرمون، تو جایگاه مدیریت و ریاست جایی باشم!

چرا فرمون را عوض نمی کنم؟!

خب چرا من الان خودم نباید جای اونها باشم؟!

اون سالیان درازی که تو شغلم تو ایران از دست دادم، واقعا از دست رفته حسابه شاید!

البته نه. باید می شد. باید اونجور می رفت تا الان به این حس رضایت درونی برسم. ازین پس را باید درست تر و با سر بالا و چشم بازتری طی کنم.