یکم مقاله نوشتم، اینقدر وزین شد که به نظرم رسید خوبه برم راه برم یکم.
ساک خریدمو که چیزی شبیه گونی برنجی های ده کیلویی هست، بدون رنگ و لعاب اونجوری، گرفتم دستم و رفتم.
هوا گرم شده است. به شدّت گرم. تو فروشگاه انار خریدم!! انگور سیاه، موز، شیر، ماهی و یک بسته تخمه کدو و یک آواکادو.
جمعا سیزده و نیم یورو شد. وقتی برگشتم یک سیاهی تو آشپزخونه درهای کمد و کابینتها را باز می کرد و به شددددت مشعوف بود!
خیلی شاد!
در پوست خودش نمی گنجید!
پرسیدم که کی اومده خوابگاه و مشخص شد که همین الان!! از دیدن امکاناتی که بود بی نهایت ذوق زده شده بود.
اینجا، نقطه دردناک زندگی من است! نه فقط این، که خیلی وقتها که می رم بیرون دیگه پشت مغازه های لباس فروشی و نمی دونم کیف و کفشی اصلا نمی ایستم. حس می کنم این فاز از زندگی رو به پایان است و بهتره بیخود خریدهایی نکنم که بعد یا مجبور بشم بندازم دور یا به زحمت با خودم اینور اونور ببرم.
حالا می گم دردناک، همینه که درحالی که من رو به اتمامم، یک عده ای تازه شروع کارشون است و چنان مزه مزه می کنند زندگی را که آدم حسرتش می شه...