دو روزی می شه که مشغول نوشتن مقاله ام.

یک جووووری قشنگ داره به هم بافته می شه داستانش که خودم مشعوف می شم از بازخوانی اش!

گاهی که می دیدم نویسنده هایی که از دست حکومت جهل و جنون به خارجه گریختند تو کشور میزبان به شهرتی تو همون زمینه کار خودشون می رسیدند، تعجب می کردم که چطور ممکنه بعد از سالها بری جوری ادبیات اون کشور را یاد بگیری که بتونی سرآمد بشی توش منتهی،

الان دارم فکر می کنم اون فقط بخشی از ماجراست! شاید بخش بزرگتر اینه که این آدمها، حرفی برای گفتن داشتند! و شاید این پیام، زورش چربیده باشه بر کلام، هرچند بی شک ناچار بوده اند زبان و کلام کشور میزبان را هم بیاموزند...

الان، از اون نثرهایی داره می شه که مرحوم نصرالله منشی می نوشت! جمله جمله اش با ارزش، پیامش رسا، ...

داشتم به خواهرم می گفتم، گفتم هفته قبل یک مثال برای خانوم چی زدم که اگه درک می داشت می فهمید چقدر قبولش ندارم و بی سوادی اش تو چشمم میاد! یک چیزی را هی توضیح دادم هی نفهمید و پافشاری کرد، بهش گفتم ببین، فرض کن یک بوته داریم، یک گیاه، می خواهیم بزرگ شدن این گیاه را مطالعه کنیم. یک نفر می تونه بگه من ارتفاع این علف را هفته ای یکبار اندازه می گیرم و یک نمودار می کشم که ارتفاع را بر حسب زمان نشان بده. این می شه یک اندیس از رشد. یکی دیگه می تونه بگه منم هفته ای میام سر می زنم به علفم منتهی بجای ارتفاع اون، تعداد برگه هایی که داره را می شمارم! حالا من یک نمودار می کشم که تعدادبرگه ها باشه بر حسب زمان!

بهش گفتم ببین، اینها جفتشون یک مساله را بررسی می کنند، حتی ممکنه وقتی گیاه سه سانت ارتفاع داره سه تا برگه هم داشته باشه، منتهی حسن جان، از این حسن تا اون حسن صد گز رسن!

قبلا گفته بودم می دونم، دلم خواست مجدد بگم! دلم کشید نشخوار کنم حرفمو!! بهم مزه می ده و داد!

داشتم فکر می کرد اگه این مثال را برای یک بچه دبستانی بزنی می فهمه، اما برای یک استاااااااااااااااااد مدعی دانشگاه، این بیشتر یک فحش است تا یک مثال!

باور کنید به محض اتمام حرفم گفت نه اینطور نیست!

:))

ولی من می دونم چی یاد این توله سگ دادم!

به عمرش دیگه بعید می دونم گیر کسی مثل من بیفته این بابا!

آخ یادم اومد یک جمله دیگه ام که قبلا تو ایمیل نوشتم براش. اینم قبلا گفته ام الان دلم می خواد مجدد ارضا کنم باهاش!!

نوشتم امیدوارم در آینده دانشجویی داشته باشی که بتونه از تو یک جعبه ماسه شعبده هایی بیرون بیاره اندازه ای که من در کردم برات!

آخخخخخخخخخخخ این جمله اینقدر به دلم نشست، اینقدر به دلم نشست، اینقدر بهم طعم داد که شش بار ارضا شدم باهاش! تو تک تک کلماتش نیش و کنایه بود اگه نمی دونید شما! تو تک به تک کلمه ها!! و فقط اون می فهمه چی بهش گفتم چون چهارسال من اینجا بودم اینها یک جعبه در اختیار من گذاشته بودند پر از ماسه! و من از همون جعبه، چیزهایی کشف کردم و تو چشم اینها کردم که اگر چه سه سال مقاومت کردند در پذیرفتنش اما بالاخره دستاشونو بالا گرفتند و شورتشون زمین افتاد!

کش بریده های شومبول کبابی!

یادم باشه عین این جمله را از ایمیلم کپی کنم براتون.

I hope you have other students in the future who can make as much magic out of a sandbox as I did.