ظهر نون ماست خیار خوردم.

ساعت سه پاشدم برم یک خورشت قیمه بذارم بلکه یک وعده غذا طی روز خورده باشم،

هنوز چراغها را روشن نکرده، این سیاه چرکوله اومد!

کوسکش (ببخشید این فقط مناسب بود) هنوز سلام نکرده خبر خوشحالی می ده که از هفته بعد قراره برگرده!

این یعنی که عنقریب یک عالمه همسایه خواهیم داشت و شلوغ می شه خوابگاه اساسی. متاسفانه لابد!

هنوز این تمام نشده، می گه پیاز داری؟!

دیگه دو تا داشتم یکی را دادمش! و اگه یکی داشتم هم این قصد داشت یک برش ازش بگیره چون هنوز داشتم می گشتم دیدم رفته یک کارد اندازه فلان خودش برداشته اومده ایستاده بهش پیاز بدم!

باری.

یک مرخ خرد شده را شامل گردن تا ناخن پای مرغه، ریخت تو قابلمه و آب بست بهش

تا اومد جوش بیاد تو یک قابلمه دیگه پیاز منو با یک گوجه و یک چندتا برگه کاهو خرد کرد و تفت داد و بعد همه مرغ را ریخت رو سرش و تا خرتناقش آب بست و گذاشت رو دویست درجه که بپزه!

تو قابلمه دیگه اش یکم برنج سرخ کرد و بعد آب بست که اونم بپزه و خلاصه که، پلو مرغ بخوره ایشالله!

درین حین همسایه ایرانی مونثی که داشتیم اومد رفت دو تا پیتزای بزرگ از پیک تحویل گرفت در حالی که انگار لباس مهمونی تنش باشه شیک و تر تمیز رفت اتاقش. الان می بینم کرکره تا پایین کشیده انگار بگی خانوم هاویشان (؟) تو اون کارتونه!

جالبه که این بشر انگار زیرشلواری نداره! همیشه تو آشپزخونه هم که اومده جین پاشه و لباس تو خونه ندیدم تنش. دیشب که لاک قرمز هم زده بود و چقدر هم بهش نمیومد! دیدید بعضی ها خیییییییییییییییلی بهشون می شینه لاک، بعضی ها هم خیلی مسخره می شن! این از اون مسخره هاش شده بود.

هنوز یادمه قیافه اش را وقتی از ایران تازه اومده بود با ابروهای پاچه بزی پهن و خال مشکی بزرگی که تو صورتش جیغ می زد.

واقعا خارج به بعضی ها خیییییییییلی می سازه. نوش جونش. غربتشو کشیده البته.

بریم یکم نون و ماهی بخوریم تا گوشت خورشتمون بپزه بریم لپه بریزیم روش و زعفرونش بدیم و بذاریم که جا بیفته. فعلا گوشت تفت دادم با رب و ادویه و یک گوجه خام گذاشتم بپزه! فکر کنم منطقی تر از بقیه بارها بشه که لپه باباش در میومد و آخرش هم گوشت نپخته می موند!

نه؟