به نظرم می رسه مرگ، خیلی چیز دردناکی باشه برای من!

الان که هنوز مدتها مونده که جابجا بشم، ذهنم آشفته است!

تو راهرو مدام صدای چرخ چمدونها میاد که یا میرن یا میان و من هربار می بینم یک نفر عین کولی ها دو تا چمدون بزرگ را پر کرده بعد هنوز نصف زندگی اش بیرون مونده بعد یک عالمه ساک از اینور اونور جور کرده اسبابشو توش چیده، واقعا قلبم مچاله می شه! شاید داره جای بهتری می ره ها، اما دیدنش برای من دردناکه، با اینکه حتی نمی شناسم آدمش را!

چکار کنیم که دل نبندیم که بتونیم دل بکنیم؟!

نمی شه!

آدم نگاه می کنه این سیاهه رو به رو که دمپایی هاشو پارک می کنه را می بینه، می گه خوبه آدم همون دو روز و دو ماه را هم سففففت بچسبه و شیره زندگی را بکشه بعد، هنوز محو دمپایی ها و پادری این بابا است که یک نفر از قاشق تا شورتشو زده زیر بغلش داره قرقرقرقر می کشه دنبال خودش، آدم می گه خب که چی؟! اگه سبکتر بود راحت تر نبود؟!

ریدم به این طرح نکبتی که باهاش دنیا را خلق کرده! لذتش چیه؟! چقدره؟!

هر دو سمتم همسایه دار شده ام. یک سمت یک دختر مو فرفری احتمالا آفریقایی است. یک لحظه تو تراس دیدمش از پشت، یک لباس بلند سبز بسیار خوشرنگی تنش بود. شبها یکی دو ساعت به یک چیزی گوش می ده. صبح زود بیدار نمی شه! سر و صدایی ازش نمیاد. به نظر میاد شب هم زود می خوابه. یحتمل سیاه است. ندیدم.

اون یکی سمتم احتمال بسیار زیاد یک نر سیاه آفریقایی باشه از این کرموها که مدام همه در و پیکرش را هم می بنده. عصری نون می پختم، با اینکه آوردم تو اتاقم که حالا نبینند و مشکلی پیش نیاد اما لابد بوش رفت، شنیدم صدای کرکره و در میاد فکر کردم داره باز می کنه بعد می بینم که نه، از قضا ز بیخ همه را بسته!