می گن هر کوری به کار خودش بیناست، راست می گن!
پائولا، خدمه خوابگاه است. آخر هفته ها حوله ها و ملحفه ها را عوض می کنه برای تمام اتاقها. من چون عین مرغ خانگی خودم اینجا هستم، همیشه جمع می کنم می دم بهش اینها را، تمیزشو ازش می گیرم خودم پهن می کنم رو تخت. سرجمع دو تا ملحفه پتو هست یکی بالش، دو تا حوله. پنج قلم.
این بابا برای اینکه یکموقع کلاه سرش نره و مثلا من ندزدیده باشم یکی از این اقلام را، هر موقع از دستم می گیره، حتما اگه همه اش را نریزه زمین، یکی دو تکه اش را می اندازه! اینجوری عملا می شماره و یک کنترلی هم می کنه که لابد نسوزونده باشم، پاره نکرده باشم، یاهرچی.
بگو بابا پائولا! ولمون کن تو را به خداااااا کارآگااااه!
:))
ناهار نداشتم، قبل ظهر پاشدم رفتم خرید. نیم کیلو گیلاس خریدم، یک کیلو گردو، یک کیلو سیب زمینی، بعد هم همین نزدیک یک آرد و شش تا تخم مرغ و چهارتا موز و دو ؟ سیر!
سیر را با چی می شمارند؟ حبه نه ها، اون بزرگتره که حبه ها به هم چسبیده. پیاز؟ نمی دونم. شما بگید بهش چی می گن.
جاتون خالی نون ماست و گردو خوردم ناهار. شکمم یکم صاف شده و بابت این خوشحالم. فکر کنم از بس غذای ساده خوردم خجالت کشید خودشو پس کشید.
تو خیابون بی نهایت زیبا شده است. به وفور دخترها و خانومهای جوانی را می شه دید که لنگها که تا بیخ لخت است، سینه ها هم تا شروع هاله پستان! قشنگ بسته بندی کرده اند و تو این سربالا سرازیری ها لکّه می خورند و نعمت خدا را و هنر خدا را جلوه می دن قشنگ!
پیرزنی را دیدم با دو عصا و پاهایی که به غایت داغون شده بود از پیری و واریس و چروک شدگی راحت ترین کفش ممکن و راحت ترین شلوارک ممکن به پا، با عصا، قدم می زد. فکر کردم به آدمیزاد. همه اون دختران جوان کفشهایی پا دارند که الان بی نهایت قشنگه اما یقینا وقتی از پاشون در کنند یک مشت انگشت کج و کوله با ناخنهای سیاه شده یا زرد براشون به ارمغان می اره. داشتم فکر می کردم که واقعا لازمه وقتی جوانی اونجور کفشی پا کنی که بعد که پیر می شی اینجور گالش نخی ای؟! خب آدم باش!!