دیروز عقد برادر یک دوستی بوده است،

امروز هم رفته سر کار طبعا.

می گم شیرینی بردی؟

می گه نه!

...

نه.

...

ما،

کی قرار است فهممون بره بالا یکم!؟

این برادر محترم هر روز که عروسی اش نیست، اگر خدای نکرده بر فرض محال دیروز ختمش بود،

آیا جماعت همکار از این خبر بد برکنار می موندند، یا مطلع می شدند؟!

آیا موج منفی شما و ناراحتی تون، اونها را هم می گرفت، یا نمی گرفت؟!

خب اگه منفی هاتون را با بقیه تقسیم می کنید، گههههه می خورید که مثبت هاتونو قایم می کنید!

رساست!؟

من پارسال رفتم ایران، چند سری رفتم اداره پست، و یکی از جاهایی بود که به شددددت دلم سوخت!

تو پست آبادی که رفته بودم فکر کنم سه یا چهار بسته به گوشه گوشه مملکت فرستادم. کارمند پست، یک مرد جوان بود، به نظر متاهل میومد، و بی نهایت غمگین! با اینکه جوان بود اما قشنگ می شد ببینی چقدر خسته است، چه گرد پیری ای به سر و روش نشسته است. مودب بود، مهربان بود، وظیفه و کارش را درست انجام می داد، اما به غایت ساکت، و تو خود.

اونجا با خودم فکر کردم خب مرد حسابی، می مردی اگه یک شیشه عطر کوچیک اضافه تر می خریدی الان می دادی به این هم؟

مگه نه اینکه تمام اونها که اینور اونور فرستادم برای خوشحال کردن آدمهایی بود که به عمرم هم نه دیدم و شاید نبینم هم. خب این آدم جلو چشمته، این داره می بینه، چرا فکر نکردی که اینم آدم است؟!

دفعه دیگه که برم، بی شک برای پستچی قبل از همه هدیه می خرم!