عصر، رفتم که قابلمه ماکارونی را از تو فر بردارم بیارم، که دم در دیدم مریم و مرضیه، همون دو تا دختر محجّبه، با یک عالمه ساک و وسایل دیگه ولو شده اند رو صندلی های دم در! هوا گرم است و مسیر اینها هم سربالا، وا رفته بودند. یکم حرف زدیم. بعد من قابلمه ام را برداشتم و اونها رفتند قهوه گرفتند از ماشین. اومدم بالا چهاربرش کیک گذاشتم تو بشقاب بردم براشون. گفتم بشقابشو همونجا بذارند خودم بعد میام می برم. می خواستم درگیر جایی و معوض نشیم و الان که زندگیشون رو پشت شتر است بهرحال خستگی ای در کرده باشند.

بعد که رفتم، بشقابم نبود. و بعد ترها در زدند و بشقاب را با یک عالمه بادوم هندی بهم پس دادند. یکم هم دم در حرف زدیم. دو سال است اینجا هستند، هیچگدومشون هم بورسیه تحصیلی ندارند. وقتی حرف می زدند قشنگ می تونستم ببینم که برای اینکه اشکش در نیاد، شروع کرد چشمش را مالیدن...

دقیق، یادم اومد که من زندگی کرده ام این دوران را...

امیدوارم تا سه ماه دیگه که نتایج بورسیه امسال میاد، گشایشی براشون رخ بده. شما فکر کن دو نفری فقط 541 یورو اجاره خوابگاه می دن. به پول شما می شه چقدر؟ ماهیانه 50 میلیون؟

هر ماه، دو نفری باید 700 یورو هم شهریه بدن. اینم بشه هفتاد میلیون؟

هرچقدر هم نخورند، اقلا 500 یورو باید بخورند که زنده بمونند.

تصور کن دو تا دختر ماهانه 170 تا 200 میلیون تومن هزینه تحصیلشونه!

بعید است وضع مالی خوبی داشته باشند. در این حد نمی تونند باشند.