اومدم سالن مطالعه. اولش رفتم که سالن مطالعه داخل باغ گیاهشناسی را برای بار اول استفاده کنم که گویا ساعت ده باز می شد و من ساعت نه رسیده بودم. یکم نشستم تو باغ که زمان بگذره اما مانیتور را نمی دیدم، پاشدم اومدم این یکی سالن که تقریبا زیر اتاقمه.
همه سرگرم مطالعه اند و نصف سالن خالیه تقریبا. روبه روی من سه تا دخترند، یکی که ارتودنسی داره و سوتین خالی به خودش بسته، مدام با اینور اونوری هاش مباحثه می کنه. یکی از کناری هاش یک دختر جوون است صد کیلو گوشت خالص، که با یک تاپ نشسته و حدود هشتاد درصد سینه های درشتش را می شه دید. رژ لب قرمز تیره به لبهای کوچیکش زده و موهاشو که تازه شسته به همه اطرافش پریشون کرده است. ده سال دیگه، یک پیرزن وسیع است، از اونها که دو تا صندلی برای زیرشون نیاز می شه! از بس وسعت داره! قدر نژادتونو بدونید رفقا هرچند داره ریده می شه تو نژاد. نشون می داد بستنی را از آب درست می کرد! داخل آب، سخت کننده می ریخت. بعد با دور بالا می زد! واقعا بافت بستنی می داد منتهی اون سخت کننده، رزینی هست که تو صنایع کاشی و پلاستیک و ... استفاده می شه! نمی فهمم این حجم از حرومزادگی را آخوند که وارد ژن مردم کرد!! دهن سرویس ها آخه چسب به جای بستنی؟!
فکر می کنید این پولها خوردن داره؟!
عمرا بخورید.
به لیست بیماران دکتر سمیعی نگاه کنید تا بفهمید اونها که بزرگترش را خوردند، نتونستند پایین بدن، شما که گوزید!