تو سالن کتابخونه ام

خداشاهده یکیو دارند می کنند!!

تو سکوت نسبی سالن مطالعه، دختره چنان از ته دلش آه می کشه که شک ندارم ارضا شده.

یاد مایارا افتادم و آه و ناله هایی که تو اتاق مجاور می کرد!

جالبه که همه هم به تخمشونه!!

ما،

چی فهمیدیم از زندگی؟!!!!!!!؟؟؟؟؟

صداها از یک فضایی میاد که با یک دیوار نیمه که داخلش یک فضای دایره ای بزرگ باز کرده اند، از بقیه سالن جدا شده است. از اون فضا اقلا دو سه تا صدای پسرونه هم به هواست.

-----

بالاخره کتابدار محترم کونشو هم کشید و رفت تذکر داد.

دو تا پسر از اون سمت خارج شدند،

یک پسر و یک دختر هم از سمت ما!

کاملا طلبکار که نه حتی، عادی! انگار نه انگار!

شایدم داشت ادا درمیکرد دختره! چه می دونیم ما!

ما که پشت دیوار نبودیم!