رفتم که تز را برای خانوم چی و استاد بزرگمون بفرستم که فردا فرمهاشونو امضا کنند و بلکه برم بدم آموزش،

می بینم پتیاره خانوم چهارساعت قبل یک فصل 102 صفحه ای را فرستاده،

سه ساعت قبل هم فصل آخر را که 6 صفحه است.

من چطوری 108 صفحه کامنت این الدنگ را طی چند ساعت اعمال کنم؟

البته، تاجایی ه یادمه من تا چهاردهم وقت دارم و به این کون گشاد گفتم دهم! خداگواه است اگه نمی گفتم، می ذاشت این کار را همون شب چهاردهم می کرد!

معلوم نیست چی که بکنند به آدم، می شه این!

بگذریم. فردا می رم مدرسه که ببینمش، یک اراجیفی هم از یک کتابی نقل کرده ام برم چک کنم تو کتابخونه، لپ تاب هم اذیت می کنه ببرم سرویس کنند، و خلاصه، خیلی کار داریم فردا. این 108 صفحه هم مونده است. بین همه کامنتها زورم میاره که من بهش می گم نر است، اون با اینکه می فهمه نر است، هی می گه بدوش!! فکر کن شما خیار را با پیاز نمی شه مقایسه کرد، این کره خر می گه بکن!

می کنم براش.

گفتم کردن، ولش کن اینو. سر شب تا من داشتم تز می دادم، بئاتریس را کردند! سه ست دوازده تایی بهش تلنبه زدند، یک تکی، یک ست 24 تایی.

انگااااار بگی یارو داره منو می کنه، نه هنی، نه هونّی، هیچی!! نه از نرش صدا در اومد نه ماده! انگاری بگی یکی داره پشت دیوار دوچرخه باد می کنه!

ولی می کوبید ها!! قشنگ می کرد!! همسایه سابق که از خوابگاه رفت و مجدد برگشت رفته اتاق قبلی اش که زیر اینهاست. پیام داده کی اومده اتاق قبلی من؟ گفتم یک دختر. می گه برنامه دارند؟! سقف داره میاد پایین! گفتم آره! می گه من بدم میاد. گفتم برای من دیگه علی السویه شده. خدایی هم شده. این کره خر هم یادش نمیاد خودش زن آورد خوابگاه، کلی کوبید به در و دیوار و انگار یکبار ازتخت یکی افتاد زمین و تهش هم یادم نیست اما فوقش سه چهار تا تلنبه زد و تمام. تختخوابهامون پشت به پشت بود، طرفین یک دیوار!

ولی چه گونه گونه هم هست زندگی...

بئاتریس جوان! نه شالاپ شلوپی شد، نه آخ و اوخی. عه ! این چه کوسی بود این کرد؟ چه کوسی بود اون داد؟! توجیهند اینها؟!!

بریم بخوابیم. کورشدیم از بس نگاه کامپیوتر کردیم.

شب بخیر