با مترو برگشتم،
وسط راه خط عوض کردم،
هرچه ایستادم نیومد!!
45 دقیقه پیاده روی با کوله ای نسبتا سنگین،...
بئاتریس تو آشپزخونه داشت شام می پخت. من اومدم اتاقم، دوش گرفتم، خشک کردم و برگشتم شامم را گرم کنم، دیگه کارش تمام شده بود و یک شوربایی را تو بشقاب ریخته بود...
کسی نبود اونجا، ولی اون فرم بشقاب کاسه کردنش، بی شک نشان از مهمان عزیزی می داد. هنوز هم نیومده بالا، مهمانی در آشپزخانه است.
به ما چه.
خدایی ولی طرف خییییییییییلی مرد است که برای این ترکیب راست کرده است!
هرسمتش را نگاه کنی، نمی شه!
ما بریم ادامه اصلاحات.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 0:47 توسط مسیح
|