خب، رسیدیم به حدود هفت شب به وقت اینجا.

هفت عصر. هنوز کلی از روز مونده است.

من امروز قبل از هشت دانشگاه بودم. بجز یک ناهار نیم ساعته، بقیه را بکوب رو فایلم کار می کردم و نهایت به نظرم میاد در همین حدی که رسیده، کافیه! به قدری خسته شده ام که ساعت سه پاشدم اومدم خونه! خواستم نباشم که خانوم چی هم فکر کنه رفتم دنبال تحویل پایان نامه ام! آخه مثلا امروز قرار بود روز آخر باشه ولی روز آخر، شونزدهم هست. دوشنبه هفته بعد! نگهش نمی دارم، خسته ام، کار مفیدی نمی کنم گمونم.

اومدم لباس شستم، تمامش تو باد آویزون است و بعید است خشک بشه تا شب.

رفتم سوپ گذاشتم با گوشت بوقلمون! هیچ خوشم نیومد از بوقلمون! اولین، و آخرین باری هست که می خرم. چیزی بینابین گوشت مرغ و گوشت قرمز است. گذاشتمش در دریای از آب اقلا سه ساعت بپزه باهاش سوپ در کنم!

بئاتریس جان اومد یک عالمه مرغ آماده کرد که بپزه. خدایی ... عجب چیز خوبیه!

انگیزه!

عشق!

یک چیزی که یک آدم اونهمه کیلویی را به حرکت وا می داره وتازه موقع اینور اونور کردن مرغها، آواز هم می خونه!