خانوم چی خواب دیده بود که بلافاصله بعد از اینکه تز را می دم برگردم آزمایشگاه و با مصری، حمالی جدیدی را شروع کنیم که مقاله ای ازش در بیادبراش.

نمی دونه هنوز نداده ام. برنامه چیده بودند از دیروز عصر کار شروع بشه.

من واقعا خسته ام. به مصری پیام دادم من نمیام و نیستم. به خانوم چی هم ایمیل زدم نوشتم من علاقه ای به این همکاری ندارم!

اقلا سومین بار است که این پیشنهادهای تخمی همکاری اش با مصری را رد می کنم! این می خواد هم از من کار بکشه هم یک چیزی به توبره مصری بریزه، مقاله ای، محتوایی. من راستش خوشم نمیاد از همکاری با مصری. از سبک کاری اش خوشم نمیاد. من باید خودم فکر کنم خودم طرح کنم خودم تست کنم. عمله کسی نیستم. اون برعکس است، برای اون خانوم چی فکر می کنه برنامه می ده اون عین تکنسین اجرا می کنه. این دقیقا چیزی بود که من زدم زیر کاسه کوزه ای که می چید همیشه...

هنوز واکنشی به ایملم نداده.

نگرانی ام اینه که وقتی تز را دادم آموزش و اونها برگردوندند به خودش که بفرسته برای داورهای خارجی، بخواد نگه داره و این تستهای تازه را به متن من اضافه کنه. اینجوری معلوم نیست تا چند وقت دیگه کار را کش بده. بهتره از اول، شروع نکنم حتی!

واقعا چرا خانوم چی با اینکه سن و سالش از من کمتر است، با اینکه دیده چقدر عمیق تر از خودش نگاه می کنم به مسائل، با اینکه چندین سوتی بزرگ علمی اش را تو چشماش کرده ام، بازم حس می کنه سوپروایز منه؟

باور کنید شاگرد از استاد سر شده است!