شماها که لابد نت ندارید، اما فرقی هم نمی کنه، من برای خودم می نویسم.

آبجی می گه دوست و همکارها پیام میدن که خانواده ات خوبه؟ سالمند؟

بهش گفتم بهشون بگو من یک خانواده دارم اونم پرتغال جاش امن است! می گم خدایی ده دوازده سال گذشته، ببین کی اومده خونه ات بهت سر بزنه، فامیلت همونه! ارتباط های خونی که دلیل نمی شه برای چیزی، بجز ارث! فامیلی که حتی تلاش نکرده باشه بره سر بزنه به فامیلش، چه فامیلی هست؟ به چه دردی می خوره؟ بود و نبودش چه فرق می کنه؟ من الان سالهاست که از فوت بابام گذشته و هیچوقت تو زندگی شخصی خودم احساس یتیمی نکردم! از بس نبود! از اولش هم نبود! نه خاطره ای نه تفریح شازی نه خرج خاصی نه حرف مشترکی. انگار بگی ما گوسفندی بودیم که تو خونه اش به آخور بسته باشیم، ازمون نگهداری کرد سرپناه و غذا و پوشاکمونو داد اما، بیشتر؟ نه. همون که گفتم، حیوان خانگی ای که حتی بهمون افتخار هم نمی کرد با وجودی که باعث فخرش بودیم! ته دلش شاد بود ها، کور که نبود قیاس می کرد بقیه را می دید هم قطارهاشو می دید ماها را هم می دید ولی، دریغ...

بهرحال، خواستم بگم همین خود شماها هم خیلی ها تون نه دوست دارید نه فامیل!