دیشب هنوز دانشگاه بودم که این همسایه ایرانی ام زنگ زد،
صداش از ته چاه می اومد و باز زرتش غمسوز شده بود. می گم چته؟ می گه من باز حالم بد شده و فشارم افتاده!
دو سه شب قبل همینطوری شد و بهش گفتم اومد بالا دو تا چایی نبات دادمش یک عالمه حرف زد، ظاهرا بهتر شد.
الان که رفته و هرکاری از دستش بر میومده را کرده بازم نشسته فکر کرده و از شدت فکر، از پا در اومده!
باز دنبال من می گشت که منفی هاشو بریزه بیرون! انگار که ما توالت آقاییم!
عین بقیه که اسم نمی برم و وقتی از کار اخراج می شن خبرشو می دن، اما بعد که برمیگردند به کار یادشون می ره بگن!
کلا وسط یک مشت کونی هستیم ما!
باری.
دیگه یکم باهاش حرف زدم، بی نهایت هم خسته بودم و له! حوالی نه شب رسیدم خوابگاه دیگه دیدم کشش ندارم برم بشینم اینم برام زر زر کنه، خوابیدم.
صبح حالشو پرسیدم، جواب نداد!
بئاتریس نیم ساعت تو اتاقش که بالای اتاق طرف هست، طناب زد،
بازم واکنش نداد.
به نظرم مرده است.
حالا اگه تا ظهر خبری ازش نشد می رم می گم در اتاقشو باز کنند چک کنند که بو نگیره جسد!
عین اسب خوابم میاد.
قرار بود امروز برم دور و بر یک کنفرانس دیگه ای که امروز هست باشم، که رئیس بخش، السا، منو به دوستش که از دانشگاهی در نروژ میاد معرفی کنه. فردا می رم! خیلی خسته تر از اینم که بتونم امروز هم برم و تازه لنگ در هوا بچرخم دنبال یک آدمی که نمی دونم کیه و اصلا قابل پیدا کردن هست یا نه.