:))

بماند.

خانوم چی از نروژ برگشته و برای من دست خالی است! یک لینک آورده که برو اینجا رزومه بده. قبلا رفته بودم خودم، لازم نبود این زحمت بکشه. تازه تا شش ماه دیگه هم خبری از نتیجه اش نیست. من چیزی ضربتی لازم داشتم.

مهم نیست. باید دید چی قسمت می شه.

رفتم ظرف بشورم، یکی رفقا خواهرشو بهم معرفی کرد. خواهرش از کانادا اومده بود بهش سر بزنه. دلم ریش شد! طفلک، خواهرش، برادر بود! موی پسرونه کوتاه کرده بود ابروها و کلا همه چیز پسرونه، و داغون! یک حلقه هم تو پرّه های دماغش کرده بود که طلا بود ظاهرا. یک مجموعه ناهنجاری بود طفلک. دلم ریش شد.

نمی دونم چرا مشهدی ها اینقدر عجیب غریب اند. انگار بگی اورانیوم اونجا بوده باشه و همه یک جورایی تاثیر گرفته اند. حتی قشنگ ترینشونم، یک جوری است! اخلاق گهشون که بماند...

البته یکم از مشهد دور بشی خوب می شه ها! یک روستایی هست اونجا به اسم دلبر، مثلا! یا یک شهری هست به اسم شیروان. یا سبزوار به فرض. اما اینها که می گم الان خواهر برادر بودند از نیشابور بودند. خدا برای هیچکس نخواد...

فردا قراره بریم با رفقا محضر، شهادت بدیم که فلانی تو این پنج سال فقط یکماه بیرون از این کشور بوده است. من که نمی دونم واقعا بوده یا نبوده که! چه شهادتی بدم؟ ولی از طرفی خب اینم گیر کرده نیاز داره کمکش کنم.

واقعا هرچی نگاه می کنم می بینم هرآنچه دوستی که من ساخته ام فقط برام دردسر و زحمت داشته است! این از این یکی، اون کسخل که هروقت فرو می پاشه یاد من می افته ولی اون موقع ها که جنوب خونه داره یک کلام نمی گه پاشو بیا اینجای کشور را هم ببین دو شب هم خونه من بمون. زید که پیدا می کنند که دیگه هیچ، انگار ما خمس بهمون تعلق می گیره و نمی خوان بدن، فرار می کنند همه!

جدی باید بگردم ببینم چه خیری از این آدمها و رفقا بهم رسیده! خب اگه اینقدر به درد نمی خورند چرا من گاهی عزا می گیرم که کسی سمت من نمیاد و تنها مونده ام؟!

بریم دنبال کارمون. فایده نداره این چس ناله ها.

سرکارخانوم گلبرق! حواسم به شما هم هست!

:))

شب بخیر رفقا.