همکار سابق
آدم یک گاهی یک چیزهایی می بینه که متوجه می شه راهی که رفته کاملا درست بوده است!
من از وقتی از شرکت اومدم بیرون، شش هفت سال قبل، بعضی همکارها اصلا و ابدا هیچ به روی خودشون نیاوردند که فلانی بود و رفت! نه یک پیامی نه سلامی نه تماسی. مطلقا هیچ.
با شناختی که داشتم می دونستم که این سکوت، صرفا از سر خشم است و اینطور نیست که واقعا یادشون رفته باشه. حسادت و خشم و تنگ نظری است. بخاطر همینم تو شبکه های اجتماعی چیز زیادی درباره خودم نمی نوشتم. مثلا اینکه بورسیه گرفتم یا از کجا خرج می کنم یا چه غلطی دارم می کنم یا حتی عکسهایی از منظره و کوچه خیابان که فشار بیاره بهشون...
این نادیده گرفتن عمدی از سوی اونها و دایورت بودن به تخم چپ از سمت من ادامه داشت تا همین الان. امروز می بینم یکیشون تو فیس بوک پروفایل ساخته و از قضا منو اد کرده است...
رد شدم از کنارش. نه تایید نه رد، فقط نگاهش کردم!
حالا تا چندی بعد تاییدش کنم و ببینه که هیچی نیست تو پروفایلم!
زندگی دردناک بود بین اونها. دردناک شده بود! یادمه همین آقایی که الان دارم می گم جزو جماعت وام بگیر بود و به لحاظ مالی چنان ترقی ای کرد که من اگه دویست سال هم عمر کنم نمی رسم بهش! یک زمین مرغوب توی سپاهان شهر اصفهان خرید! خیلی با ارزش بود، باضافه یک خونه سه طبقه تو همونجا. منتهی، نگاه که می کردم، زندگی نمی کرد! از شدت استرس ریشش بطور سکه ای می ریخت و گر می شد! دارم فکر می کنم ماها در سن پنجاه سالگی، بزرگترین زمین مسکونی را هم در بهترین شهر دنیا داشته باشیم، جز وزر و وبال برامون چیزی توش نیست! نمی تونیم تو زمینمون بشینیم، نمی تونیم بسازیمش، نمی تونیم یعنی دلمون نمیاد بفروشیمش یا با کسی در ساختش شریک بشیم. یک چیزی است شبیه کیر خر که تا خرتناق به ماتحتمون هست و می دونیم اگه درش کنیم هم هوا می کشه می سوزه جاش تا ابد فلذا، با همان شیافت زمخت، به زیست بی معنامون ادامه می دیم!
اینو شماها هم می بینید ها! خونه های و زمینها و باغهایی که از اجدادتون به ارث رسیده را ببینید! فقط نگه داشتنش شده وظیفه شما. دعوا هاش و استرس عدم تصاحبش و مالیات و عوارضش! اما خدا شاهده کمترین سودی ازش نمی رسه بهتون، درعین حال با چنگ و دندون تا آخرین نفس حیاتتون هم بهش می چسبید!
که چه؟!
کسی نمی دونه...