مهاجرت، یا مرگ نرم!
هیچ تعجب نکنید از پست قبل. من قبلا خیلی به این فکر کردم شاید هم نوشته باشم که مهاجرت، چیزی شبیه مردن است! همچنان که تو مردن فرد متوفی به جهان تازه ای می ره و همه دسترسی هاش به جهان قبلی از دست می ره، وقتی مهاجرت می کنی هم انگار که مرده ای! من الان تو ایران خونه دارم، اما اینجا که هستم به دردم نمی خوره. ماشین دارم، اما به کارم نمیاد! فکر کن زن و بچه هم اگه داشتم، با این بعد فاصله مطلقا به کارم نمیومد! اینها چیزی نیست جز توصیف مرگ! وقتی کسی دستش از دنیا و از آنچه داشته، کوتاه می شه. حتی تو بحث های عاطفی هم همینه ها. مثلا این مصریه همیشه شاکی است که اوایل که اومده بوده با مادرش و با دوستاش مدام در ارتباط بوده است اما الانه ارتباط ها کم شده و وقتی زنگ می زنه حس می کنه اونها حوصله اش را ندارند!
حالا اگه این دید را تجربه کرده باشید باید باور کنید که بعنوان یک مهاجر، یا متوفی، اینقدر خودتون تو دنیای جدید کار و گرفتاری و مساله دارید که نمی شه هر شب هر شب برید اطراف خونه تون گشت بزنید و به خواب این و اون برید و خلاصه حفظ رابطه بکنید! راحت تر برای هر دو طرف اینه که اون رابطه ز بیخ بریده بشه! اینجوری، همه به شرایط جدید زندگی شون عادت می کنند و کارها سریعتر و بهتر پیش می ره.
نه؟