تجارب بی مصرف!
اومدم کتابخونه نزدیک خوابگاه. به مراتب خنک تر است از اتاق خودم، منتهی، کفشهام با اینکه کلی سوراخ داره، عینهو لحاف است. بندشونو شل کرده ام و پامو رها کرده ام که کمتر گرمش بشه. داشتم فکر می کردم کفش بندی تابستونه بسیار قشنگی تو کمد تو اتاقم داشتم. اینکه چرا نپوشیدم بخاطر اینه که با شلوار که پوشیده بودم یکبار، خیلی نگاه بهم جلب می شد. هنوز هم اونقدر خایه نکرده ام که شلوارک پا کنم تو مجامع بیرون خوابگاه و الا اون کفش با شلوارک به هم میومد و مشکلی هم نداشت. با اینحال،
یادم افتاد سال اولی که از اینجا رفتم انگلیس پیش خواهرم، پول نداشتم از خودم. کفشی که پام بود یک نیم بوت زمستونی بود و من تو گرمای تابستون مجبور بودم همونو پا کنم تا بعدها که یک کفش معمولی کاترپیلار خواهرم برام خرید به 63 پوند. اون موقع بجز خود کفش و گرماش، چیزی که بیش از همه اذیتم می کرد این بود که الان اینهمه آدمیزاد لخت وقتی ببینند من کفش زمستون پا کرده ام چی فکر می کنند! برا من مهمه که کسی فکر بدی نکنه هرچند الانه می بینم کسی به تخمش هم نیست این حرکات و شده پسره تو همین هفته قبل بوت چرمی ساق بلند دخترونه پا کرده بود با گوشواره و پیرسینگ دماغ و دامن و البته پای پر پشم!
حالا من اگه اون کفش تابستونه را نداشتم خودمو جررر می دادم که هی وای من کفش ندارم کسی چه فکری می کنه ولی الان که دارم، گذاشتم تو کمد، با کفش تنوری اومده ام کتابخونه!
هعی! ما آدم نشویم!
یعنی بشویم ها،
دیر بشویم!