گفتم شش سال و نیم گذشت،
دیشب داشتم با خواهرم حرف می زدم دیدم همه کسایی که همزمان با من یا بعد از من اومدند خارجه، دکتری را که گرفتند هیچ، شغل های نیم بندی هم دارند، ماشین با حدود 5000 پوند سوارند و جالبی ماجرا این بود که همین روزها خونه خریده اند و مشغول اسباب کشی اند!
البته خونه خریدن اینجا به کمک بانک ها انجام می شه و بسته به شرایط اقامت و قرارداد کاری و پس اندازت، ممکنه با ده درصد پول خونه هم بتونی خرید کنی، بعد سالها به بانک قسط می دی و عملا سهم بانک را که شریک خونه ات هست می خری. با سودش و قوانین خودش. ولی خب بهرحال حس جالبی است که این رفقا همه خونه هم خریدند، و من هیچ!
خواهرم می گه اونها همه دو نفره بودند زن و شوهر کار کردند. ولی خب اینم نیست آخه! خبر دارم بعضی هاشون در حد سال، بیکار بوده یکیشون. یا مثلا زاییده اند و عملا هزینه هاشون بالا رفته،
نمی دونم.
یکجای کار را نمی فهمم منتهی،
از چیزی دلخور نیستم. من دوست داشتم به این سرعت و شتابی که انجام دادم کارم را انجام بدم، ولو که دیر باشه! کند باشه! باید زندگی می کردم...