بعد از مدتها که اومدم مدرسه، کاغذهای جلو دستم را نگاه می کنم که اگه چیز خاصی روشون نیست بریزم دور.
شعر نوشته ام،
چون سنگها، صدای مرا گوش می کنی،
سنگی و ناشنیده، فراموش می کنی!
قشنگ بود. شاید از ابتهاج بوده باشه. از آن خیانتکار به وطن، چپ گرای بی بتّه که هرگز از گهی که خورد ابراز پشیمانی نکرد و هرگز قلمش را در راهی که باید، نچرخاند! خاااااک بر سر بی مقدارش که در روزگار خون و زجر و جنون آخوند، فقط سرشو کرد به خیک لطافت شعر! جایی که باید شمشیر می بود، حریر سینه بند زنانه شد روسیاه مادر مرده.
+ نوشته شده در جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴ ساعت 11:49 توسط مسیح
|