دیشب رفتم آشپزخونه که شامم را گرم کنم و سبزی های خرد شده را فریزر بذارم، دیدم ایرانی های عزیز دور هم اند.
مریم و مرضیه بودند و سعید و زنش. دوتای اولی اینجا هستند، دوستشون که زن سعید باشه اومده بود سر بزنه. نشستیم یکم. جالب بود، فضا، مزه انسانی می داد! چهار نفر دور هم جمع بودند، با چای و بیسکویت از رفقا پذیرایی می شد و حرفهای زیست در غربت، از بورسیه و ارزیابی مدارک ایران و اقامت و ...
امیر هم ییهو رسید و اونم یکم ایستاد سرپا گپ زد. مشهدی نیشابوری هست. من تاحالا بچه نیشابور ندیده بودم!
خیلی بعدتر این یکی امیر که همسایه ام بود اومد. چقدر بعضی برخوردها زننده هست خدایی. طرف اومد سر یخچال، ناچار شد با همه سلام علیک بکنه، اما همین فقط! گذاشت تو یخچال و رفت! خب مرد حسابی تو که از تنهایی و بی کسی زوزه می کشی هفته ای دو بار وقت منو میای می گیری بیا بشین دو کلام حرف بزن بشنو تو جمع باش...
یعنی فکر کن کار به کجا کشیده که من انزوا طلب الان شده ام کسی که خیلی با همه در ارتباط است!! اینهمه خراب!
چشمم اذیت می کنه. می خاره. بد می بینه. باید چندجا فرم درخواست کار ارسال کنم. دو سه روزه باید یک مقاله ای هم آماده کنم که سال دیگه این موقع برم یک کنفرانسی، خودمو عرضه کنم! به نظر می رسه حالا که با نامه و ایمیل و آشنا روشنا کارم پیش نمی ره راهش این باشه که در کنفرانس ها حاضر بشم و کارم راعرضه کنم، بلکه خواستگار پیدا کنم. گرون در میاد ولی، چاره ای نیست.