درس استاد
مدرسه نرفتم امروز.
مشغول نگارش یک ایده ای هستم که اگه بتونم اثباتش کنم عملا یک اشتباه رایج را در امور مهندسی در رشته خودم، اصلاح می کنه. در این حد هست که مثلا سرعت را تا الان اشتباه اندازه می گرفته اند، الان دقیق می شه. و این مهمه.
فعلا هنوز به داوری نرفته و شایدم اثبات نشه. بعدا درباره اش حرف می زنیم.
دوش گرفتم. پنجره باز است. بئاتریس یک چیزی داره گوش می کنه. بوی دود چوب از بیرون میاد و بسیار نوستالژی و دوست داشتنی است. سلسو می گفت اطراف خونه اش جنگلها تو این فصل زیاد دچار حریق می شه. می گفت مردم برای آزاد کردن زمین و پاکسازی، عمدا جنگل را آتیش می زنند!! می گفت برای آتش زدن زمین یک سامانه داریم و کافیه هرکی بره تو اینترنت اونو باز کنه حدود و صغور زمینی که می خواد به آتش بکشه را بنویسه و بی اینکه منتظر تایید باشه، بره آتیشش بزنه! می گفت تو این فصل اما باید صبر کنند و مجوز بگیرند و گرنه سین جیم می شن!
صبح یک خانوم جدیدی اومد اتاقمو تمیز کنه. از قبل مهیا شده بودم که برم خرید وقتی اومد. رفتم پیاز و سیب زمینی خریدم و شیر و برنج. تخمه کدوی شوری که دوست داشتم را دیگه نمیاره! مرغ تخفیف خورده بود. یک بسته خریدم و ظهر گذاشتم تو فر بپزه. قشنگ مزه گرفت!! تو ظرف پیرکسی که از خدابیامرز مارقوز مونده بود دستم، پیاز حلقه ای ریختم. مرغهای شسته و پوست کنده را با ادویه و نمک مالش دادم و بعد روشون فلفل دلمه ای، فلفل تند، سیب زمینی درشت، چوب دارچین پخش کردم و با فویل پوشوندم وگذاشتم تو فر. بعد ها که سر زدم زعفرونی که با یخ عمل آورده بودم را هم بهش افزودم. تو مرحله اول انواع سماق و گردغوره را هم مزید بر چاشنی ها کردم. یک چیزی شد، مححححشر! جاتون تهی.
برم شیر ها را بیارم ماست را بار بذارم. فردا باید برم مدرسه. حس می کنم مدرسه رفتن و تو اون اتاق بودن ،دانشجو بودن، یک چیزی است که به زودی ازم سلب می شه. من دوست داشتم این عنوانم را! اینکه کارتم بتونه در آزمایشگاه را باز کنه و برم جینگولک بازی در کنم سر مصالح. تستهای نو انجام بدم. چیزهای تازه...
دکتر قهرمانی استاد من بود تو دانشگاه .... این اسرائیل درس خونده بود. هیچوقت یادم نمی ره عصر روز گرمی را که تو دانشکده مهندسی داشت درباره ...صحبت می کرد. پیرمردی بود، می گفت این پارامتر سالها جلوی چشم ما بود، ما کور بودیم نمی دیدیم!! من یادم نمیاد چه درسی بهم داد اما یادم میاد این جمله اش به دلم نشست. یادم موند که نباید کور باشم. یادم موند که تو چیزهایی که عادی است، خیلی چیزهای نابی هست!! یکی از اون عادی ها، همین دنشجو بودن است!! همین زیست بی مسوولیت و بی دغدغه که بتونی به آنچه دوست داری برسی... هیجان زندگی ات شده اینکه به استادت بفهمونی کی استاد کی است!!!
:))