دیروز عصر رفتم ظرف بشورم، دخترها ته آشپزخونه از زمین و زمان شکایت می کردند، امیر نیشابوری هم سعی می کرد مرغ بپزه.
با امیر سر کانتر بودیم، دور از دخترها. یکیشون داد زد میشه من یک موزیک بذارم؟
فکر کردیم واقعا پیشنهاد است و می خواد موزیکی که امیر گوش می کنه را عوض کنه. بعد که دید نفهمیدیم، درخواست کردند صداشو می شه کم کنید لددددددددددفا؟!
صداش کم بود! با صدای هود، اصلا شنیده نمی شد! اما دخترها اعصاب نداشتند!
امیر چیزهایی از موسیقی می دونست. از جاز و راک و .... گفت خودم ترومپت می زنم!! یکی دو ساعت بعدتر از پنجره صدای بوق قطار می اومد!بوق کشتی! امیر داشت فوت می کرد تو ساز!! بلد نبود انگار! اولش که بسیار بی معنی و ناهنجار بود حتی. کم کم یکم بهتر شد. دستم بند بود نشد برم تو تراس گوش کنم. به قول محمود دولت آبادی:
آنجا یک قهوهخانه بود، اما ننشستیم دو استکان چای بنوشیم. چرا؟ آیا دنیا خراب میشد اگر چند لحظهای آنجا مینشستیم و هر کدام یک استکان چای میخوردیم؟ عجله، همیشه عجله! به کجا میخواستم بروم؟ من با بهانه رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشتهام.
...
امروز صبح به همین فکر می کردم. لیوان شیرم دستم بود، همزمان داشتم کوله ام را می بستم و بدو بدو بدو که به اتوبوس برسم. دقیقا یادم افتاد که چرا نمی رم رو صندلی تو تراس بشینم از شیر، از هوا، از مکان، لذت ببرم. نگاه ساعتم کردم، پنج دقیقه به رسیدن اتوبوس مانده بود. همه افکارم را قورت دادم و،
دویدم...
دولت آبادی یک جمله ته عبارتش جا انداخت. باید می نوشت:
کسی برایم ریده بود؟!
این اصطلاح را ما به کار می بریم. وقتی کسی برای رسیدن به هیچ، شتاب می کنه!