امروز نرفتم مدرسه. از صبح، چشمم کاملا تار می دید! بعد که یک صبحانه مفصل خوردم، درست شد!
یکم کار کردم. فکر کردم. بحث علمی را پختم بیشتر. کد نوشتم. از چت جی پی تی خواستم اونم یک کد بنویسه...
بعد رفتم حموم، به ذهنم رسید الان که هوا خیلی گرم نیست و صبح مونده ام خونه و تمیزم، خوبه برم عکس پاسپورتی بگیرم. باید عوض کنم پاسپورتمو. شال و کلاه کردم و رفتم. پیاده بود مسیر. تو بافت سنتی سراغ گرفته بودم عکاسی بود. یک عالمه که رفتم، مغازه یارو کسی از مشتری نبود. بهش گفتم چی می خوام، دستاش و دستگاهشو نشون داد گفت دستگاهم خراب شده منتظر تعمیرکارم شاید یکساعت دیگه!
فکر کن کلا دستگاه این چندبار در عمرش خراب شده مگه، که الان صاف باید همین ساعتی باشه و همین روزی که من می رم؟!
نمی دونم.
برگشتم. سر راه میوه خریدم. هشت یورو. عکاس نزدیکتر هم بود منتهی بجای شش یورو، دوازده یورو می گرفت. الان اینهمه راه رفتم هشت یورو میوه خریدم، باز هم اگه برم باید شش تا به عکاس بده هشت تای دیگه میوه بخرم! یعنی باید نیست ولی می خرم! اینه که کسی که دوازده یورو به راه نزدیک نداد، 22 یورو به راه دور می ده سه بار هم پیاده راه می ره!
قدیمی ها می گفتند آدم نده دو بار می ده!
حکایت ماست.
برگشتم، یک تاسکباب بار گذاشتم. این دختره آفریقایی که همیشه عود دود می کنه و رو هر عضو بدنش سفیدی یک پارگی نیم متری و سی سانتی وجود داره، تو مطبخ بود. هدفون تو گوشش با موزامبیک زر زر می کرد. هود را که روشن کردم، خفه شد! اینم بخشی از فرهنگ است که وقتی تنها نیستی، زرزر نکنی، مگه با طرف مقابلت!