می گفت که، اگه گفتگو با خانواده ات تو رو غمگین و عصبانی می کنه، بخاطر اینه که برت می گردونه به یاد اون ورژنی از خودت که سالها تلاش کردی تا ازش عبور کنی!
می گفت، اگه موقع گفتگو با والدینت زود عصبانی می شی، از کوره در می ری درحالی که اغلب آدم آروم و صبوری هستی، این برمیگرده به دوران کودکی، مکانیزمهای دفاعی ای که اون سالها در تو ایجاد شده تا در برابر خشم و تحقیر و انتقاد اونها خودتو بتونی حفظ کنی...
خیلی بقیه اش را گوش نمی دم، بعد از خیلی سالها یکهو چراغهایی روشن می شه که کجاها مورد آزار و بی توجهی قرار گرفته ام...
آخه من این حسها را دارم. من حوصله ندارم. عصبانی می شم. حداقل اینه که هیچوقت هیچوقت لذت نبردم از گفتگوی با والدینم! یادم نمیاد اصلا...
و الان که اون چراغها روشن شد می بینم که اه این کلیپ ها راست بگن، رفتار من خیلی هم طبیعی است!
خیلی حق دارم!
فکر کن می گه اگه ترجیح می دی پیامهاشونو بجای شنیدن بخونی! من نکرده ام این کار را ولی می تونم درک کنم که چقدر فرق این دوتاست! چقدر کمتر است آزار خوندن، از شنیدن!
چه وحشتناک است آدم!!!
حالا فکر کن منی که اونهمه همه چیزم مرتب بوده این بوده ام، وای به حال خانواده های پر تنش!!
چقدر سخته بچه داشتن!
چقدر اشتباهه بچه آوردن!!!