به نظر من، خاااااک بر سر دختر جماعت!

می گم چرا!

ظهر رفتم کباب درست کنم.بماند که با وجود اینکه خیلی قشنگ شدند، اما واقعا بافت بیخودی داشتند و هیچ مزه ای نمی دادند، خشک بودند به نوعی اما،

تا بودم، ریحانه هم اومد. ظهر بود دیگه. رفت یک پیتزا آماده از فریزر آورد و گذاشت تو بشقاب و گذاشت تو فر. کباب من زودتر پخته شد و دید، ولی بر نداشت. دیگه اومدم بالا وقتی شنیدم صدای در اتاقش اومد بهش گفتم صبر کنه بهش کباب بدم. یک لول از چهارلول کباب را لای نون خونگی براش بردم. اونم تو همین فاصله پیتزا اش را برش زد و یک قاچ پیتزا بجاش داد. واقعا نمی خواستم. ولی خب نمی شد بگم تو بگیر من نمی گیرم. آوردم اتاقم. یک نون کلفت، خیلی کلفت، با یک مشت چیزهایی که روش سوخته است تقریبا. نمی دونم پنیر پیتزا چیه که وقتی بسوزه هم سیاه نمی شه یک چیزی می شه شبیه چسب چوب خشک. سفید.

حالا همین خانوم تمام ده تا انگشتش را با دقت لاک زده، موهاشو فلان، چشاشو بهمان!

خب بمیری!! تو نیازهای اولیه ات مونده حیوان!! تو غذا نداری بخوری! تو آشغال خوار شده ای، بعد این چه حرکت احمقانه ای هست آخه که برای آرایشت وقت داری برا شکمت نه؟

به ما چه اما.