دیروز از مدرسه که برمیگشتم مرغ خریدم که شام سوپ درست کنم. خیلی وقت بود نخورده بودم و هیچی دیگه هم انگار طعم نمی ده این روزها، لامصّّب!

شرح و بسطش بماند، آب بستم به قابلمه و جلو چشم همه گذاشتمش تو فر! شاخ همه در اومده بود که سوپ را چه کارش با فر!

نزدیک دو ساعت دو بار بهش سر زدم و جماعت همچنان مشغول پختن و خوردن و لاس زدن بودند. دیگه تعارف کردم به امیرنیشابوری، که پذیرفت. داشتم براش می کشیدم تو کاسه که اون یکی امیر اومد، به اونم یک بشقاب دادم. بعد اومدم اتاق دیدم هی داد بر من، ساقه های جعفری را که دیر ریختم نپخته است! البته خیلی عطر خوشی داشت هر کدوم زیر دندون می رفت ولی بهرحال باید با جو می ریختم که له بشه، نشده بود!

جاتون تهی. کارمون شده جینگولک بازی! ننه بزرگ ملت شدم انگاری :))

منتهی ننه بزرگی با دستپخت بد!