یک تصویری از کتاب علوم اون سالها اومد تو ذهنم. تو یک صفحه کامل، تصویری بود از یک ترازوی قدّی، پسر بچه ای که روی ترازو ایستاده، یک بستنی دستش هست رو به ترازو و یک خوشه انگور هم پشت سرش قایم کرده است.

یحتمل تصویر می خواد بگه که درسته ترازو خوشه انگور را نمی بینه منتهی، تو وزنی که اعلام می کنه حسابش می کنه،

اون انگور، با دقّت تمام، کشیده می شه و به حساب میاد...

مصاحبه ای بود با آقای گلستان. برادر ابراهیم گلستان...

یادم افتاد به لیلی گلستان! حرامزاده ای که تو یکی از مناسبت های اجتماعی سمت حکومت را گرفت و همه سرزنشش کردند که بابا تو رو به اسم بابات می شناسند این چه حرکتی بود که کردی.

الان، وقتی مصاحبه آقای گلستان را شنیدم، فهمیدم که ماجرا، همون ماجرای ترازو است و اینکه هرچی هم قایم کنی، به وقتش، به مثقال، حساب همه اش رو میزه!

برادر ابراهیم داشت می گفت من هیچ کاری به برادرم نداشتم، اصلا ارزش نداشت! در ذکر دلیل، گفت فیلمی که من ساختم را به اسم خودش پخش کرده!

این اخوی گویا فیلمهای فاخری از شاه فقیدتهیه کرده بوده و بعدها تو فرانسه با بی بی سی همکاری کرده و زندگی اش را گذرانده است. پیرمردی بود سرپا، اهل شیراز...

می خوام بگم اگه لیلی گلستان اون لجن از آب در میاد بخاطر اینه که هرچند پدر، ابراهیم، اسم و آوازه ای به هم زده ولی روزگار بی رحم تر از این حرفهاست و وقتی هیچ راه ماست مالی و توجیهی نداری جوری از یک سمت دخترت از یک سمت داداشت سیفون به روت می کشند و نور به ماهیت کثیفت می تابونند، که بشکنه اون توهم و اون احترامی که قطعا شایسته اش نبوده ای،

ابراهیم جان!

ترازوی روزگار، انگار، دقیقه لاکردار...