یکی دو هفته قبل بود، یادمه نوشتم تو وب، سر گاز داشتم پیاز داغ درست می کردم که بیارم به آش رشته ای که تو اتاق بار گذاشته بودم اضافه کنم.

مریم، دختر غول پیکر تهرانی، با هدفونی تو گوشش اومد و با ععععععععصبانیت تمام دو تا ماهی انداخت ته یک ماهیتابه و آب بست به خیک یک برنجی، همینجوری نپیمونده و خلاصه داشت به هم ور می کرد که دیگه اون رفیق کوس لیسمون هم اومد زورکی به حرف گرفتش و من کارم تمام شد اومدم بالا. اما چیزی که تو ذهنم مونده همین بود که با چه قهر و غضبی غذا می پخت انگار بگی برای بچه های زن شوهرش می خواد بپزه.

امشب، از قضا املت درست کرده بود و با مریم دومی و مرضیه هم سفره بودند. نون ساندویچی و املتی که وقتی تو بشقاب کشیده بودند آب از تهش روان بود! عین غذای سربازخونه ها. حجم کار هم زیاد! خیلی زیاد!

چه زندگی ای می کنند بعضی ها! چرا آرامش ندارند؟ چرا سلیقه ندارند؟!

سرم تو کون خودمه ها، اما اینها را هم می بینم.

عصر این تیزومبه اندونزیایی چیزی حدود دو کیلو جگر گاو خریده بود با دو تا مرغ خرد کرده،

آدم دل از حلقش در میاد با دیدن بعضی منظره ها!