ماهی ها
با اینکه ساده نبود اما این هفته هم، مثل هفته قبل، صبح پاشدم رکاب زدم تا کنار اقیانوس.
اینبار اما کلاه آفتابی، عینک آفتابی ،یک لول نون پنیر، یک بطری آب و یک گلابی شسته برداشتم. کیفم سنگین شده بود. آخر کار هم گلابی و نصف آبی که بردم برگشت.
مسیر برگشت را عوض کردم و به زحمت فقط بخشی از سربالایی اش را تونستم با سبکترین دنده های دوچرخه، رکاب بزنم. هنوز هم نمی دونم چرا ساده ترین فرم اعمال نیرو به دوچرخه وقتی است که کوچکترین پنجره جلو با بزرگترین پنجره عقب جفت می شه! باید یکبار بشینم رو کاغذ بنویسم تا بفهمم چی به چیه. هنوز هم درباره اینکه چطوری دنده های دوچرخه عوض می شه باید فکر کنم اول! وقتی اهرم را به سمت خودم می کشم، زنجیر به دور پنجره کوچکتر میفته و برعکس. فرق نداره جلو یا عقب.
رفت و برگشت دو ساعت طول کشید. کنار اسکله باز هم یک عده قلاب به آب انداخته بودند. کسی اما ماهی ای نگرفت. عجیب بود که کجا دنبال ماهی می گشتند!! یک اسکله عمود بر ساحل به درون اقیانس رفته بود، همه، سمت راست قلاب انداخته بودند اما انتهای اسکله که ایستادم جریان عظیم ماهی ها را دیدم که سمت چپ حرکت می کرد! فکر کن اب اقیانوس سبز بود تقریبا، بعد یک پهنایی از اون به سیاهی می زد! دقت که می کردی تمام ماهی بود! همه هم سن و هم قد در یک مسیر شنا می کردند. فقط یک قلاب به این مسیر آویخته بود. راستش منم ذوقم شد یک تکه از نونم را کندم پرت کردم تو مسیرشون. فکر کردم الان عین این گشنه ها صف را به هم بزنند و بپر بپر کنند و نون را بقاپند اما، اصلا کسی محل به نونم نداد و همه رفتند! عجیب بود چرا هیچ ماهی ای هیچی نمی خورد! تو اون جمعیت اقلا یک احمقشون باید یک توکی به قلابی که افتاده بود می زد! نه؟
به نظر میومد ملت سمتی ایستاده بودند که احتمالا ماهی بیشتری راهشو گم می کرد، خسته می شد، تنهایی گذر می کرد. اون گروه که عینهو ترافیک ماشینها همه دنبال هم شنا می کردند که هیچ محل به هیچ طعمه ای ندادند... تو مسیر اینها باید تور پهن می شد به نظرم. یک تور اگه کسی پرت می کرد قطططعا بسیار ماهی می گرفت! جوری که شاید نتونه حتی از آب بالا بکشه تورش را. می گم اقیانوس سبز، سیاه شده بود از ازدحام ماهی!
ملت هم باحال بودند بعضی ها با تحهیزات کامل اومده بودند. فلاسک و چکمه و .... همه لباس گرم همراهشون بود حتی!! بعد ماهی های کوچیک آورده بودند خرد می کردند پرت می کردند تو آب که ماهی به هوای اونها بیاد جمع بشه!
ولی، هیچکس، هیچی شکار نکرد...
وقتی برگشتم یک خرید انجام دادم و بعدش یک کیک بار گذاشتم که نمی دونم چرا شیرین نشده اصلا. مزه نون میده! یک برش ازش دادم به ریحانه. موقع پختن فقط اون گذر کرد. دوست داشتم چیز خوشمزه تری از آب در میومد، که نیومد نامرد!
امروز قرار گذاشتم گیتارمو بیان ببرند.45 یورو قراره بخرند. خودم 30 یورو خریدم. حالا اگه بیاد اگه بپسنده و اگه کلاه سرم نذاره البت. کاش بلد شده بودم باهاش بزنم. نشد. نتونستم درکش کنم! مدتها کنار اتاقم تو کاور بود فقط...
من آخرین حقوقمو هم دیروز گرفتم و عملا از ماه بعد بی کار حساب می شم! دفاعم را این الدنگ ها انداختند اکتبر! هر دفعه حرف می زنم یکماه عقب می اندازند. همه اش از گشادی این خانوم که به موقع وقت نگرفت از داورها.
اینکه تو بیست دقیقه چی بگم، کار ساده ای نیست راستش. اینبار نباید مثل سری قبل برم تو جلسه دفاع. اینبار یادم می مونه که اون الدنگهای داور اومده اند منو ارزیابی کنند پس بجز شاهکاری که کردم باید ارائه خوب و پری هم داشته باشم. اما چطور؟ هنوز نمی دونم قراره چی بگم. داورها واقعا سطح بالا هستند و ممکنه آینده، گذرم بیفته به کانادا، برای بیگاری برای یکی از همین دو نفر! من کانادا را دوست ندارم اصلا. دلم می خواست سر از نروژ در بیارم...