سالها پیش وقتی تازه اومده بودم خارجه با زهره جون یک چت صوتی داشتیم. دقیق یادمه که بهم گفت، صدات خوشحاله!

می گفت مادر بزرگش اینو می گفته. یعنی از صدای آدمها می تونسته بگه طرف خوشحاله یا غم داره...

راست می گفت!

امروز، وقتی پیام صوتی دخترداداشم را شنیدم، منم غمگین شدم!

صداش، به وضوح غم داشت!

شاد نبود. اصلا متناسب سن و سالش نبود. اصلا چیز خوبی نبود...

من که نمی تونم کاری براش بکنم. ولی همونجور که قبلا هم گفته ام که مهاجرت شبیه مردن هست و بلکه سخت تر،

کاش این رابطه ها هم به کل می برید که آدم نمی فهمید اقلا!

دانستن اینکه شادمان نیست، بجز اینکه منو هم غمگین کرد، چه کمکی کرد بهش؟!

هیچ!

این فقط دختر داداش من نیست ها، من با هرکی در ارتباط نسبتا مستمر بودم، طی این یکی دو ماه به شدددددت تغییر روحیه داده است! به شددددت پژمرده شده است. حتی حرف از خودکشی زده است.

فقط می دونید چیه، ما همه می دونیم کوسکشی که امید به زندگی را در ما کشته کیه، ولی اینکه چرا بجای خودکشی، خیز بر نمی داریم اونو بکشیم، جای سوال است...

جای سوال هم نیست. اونم حتی قابل درک است برای من...

ایران، همیشه از خیانت پیشه ها زخم خورده است. الان هم همه اینها که عراقی و افغانی و لبنانی نیستند توی راس! بقیه، خیانت پیشه گانند!

یا جماعت خاموش!

واقعیتش همه ما متهمیم! همه ما که بعنوان کارمند، چرخهای این نکبت را می چرخونیم!

و البته، همه ما به اسیری گرفته شده ایم و ناچاریم.

محتاج به یک لقمه نان... برای زیستنی حقارت آمیز...

تفسیرها را گوش می کنم. می گن فلانی آخرین بار که از سولاخی در اومد و سرپا زر زر کرد حتی یکبار فحش به اسرائیل نداد که هیچ، آخر صحبت هم انگشت هیس را به پا منبری ها نشون داد که خفه!!

این است مصداق یک جبان!