اومد سازمو برد!

چقدر ناراحت کننده است...

با اینکه نتونستم بنوازمش، اما دوستش داشتم!

با اینکه گرونتر از چیزی که خریدم، فروختمش،

اما،

انگار چیزی از من کنده شد که مال من بود. از من بود. من بود!

جان دادن چقدر سخت می شه برای آدم...

دختر شوهر دادن چقدددددر دل بزرگی می خواد! فکر کن!

یک پنجاه یورویی داد، پنج یورو بهش برگردوندم. یک دختر ترکه ای لاغری بود که پیدا بود اونم بلد نیست ساز بزنه. فقط یک دستی زد ببینه ساز زنده هست، صدا می ده، بعد که صدا داد، برداشتش...

فکر کنم پنجاه یورویی را مدتها نگه دارم...

یادمه خودمم رو فیس بوک خریدمش. من ماشین نداشتم و پیاده رفتم تا محل. چقدر ذوق داشتم!! چقدر خوشحال کننده بود برام اون حرکت!

یادش بخیر...

اونها ساز دوستشونو می فروختند. اینجا برای جابجا کردن ساز با طیّاره باید 15 یورو اضافه تر داد. نمی ارزه کسی ساز را با خودش ببره بیاره اینه که می فروشند...

گیتار عزیزم، خوش بنوازی در آغوشهای بعد...