اقبال ما در رفاقت!
واقعا ما گه نخوریم، خیلی جلوتریم!
به عمر بی فایده مان با هرکی دوست شدیم، سوارمون شد!
این مرتیکه الدنگ بود که رفته بود ایران مجبور شدم براش اسباب کشی کنم،
این برگشت، بعد یک بچه ... دنبال خودش آورد. دختره انگار بگی دختر دبیرستانی، هیچی نمی دونه! یارو برای خودش جور شد رفت نروژ سه ماه. هنوز یک هفته نگذشته دختره تو خوابگاه جیغ و جار که یکی اومده پشت در و من ترسیدم. دیگه دو روز همه را شخم زدند و قرار شد بیاد خوابگاه ما. طبق معمول، بارکش ماجرا کیه؟
من!
یعنی کوسشو یکی دیگه می کنه، بارشو من احمق می برم!
ریدم به این بخت و قسمت!
شما هم تو صف بایستید، برینید بهش!
با اون یکی الدنگ رفیق شدیم، تو خوشی هاش گم و گور است، استرس که بهش میاد زنگ می زنه میاد پیش ما خالی می کنه خودشو! بگو توالت صحرایی هستیم ما برای ملت!
عه عه عه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 3:22 توسط مسیح
|