ظهر، دانیال زنگ زد. به نوعی تشکر که به دوست دخترش کمک کرده ام. بهش گفتم این چه مدل زندگی کردن است!! هی خندید!

چکار کنه خب.

عصر دوست دخترش زنگ زد که من امروز همه چیزها را آوردم مونده یک رگال می شه کمکم کنی. دیگه پاشدیم رفتیم خداااااایی خیلی کار کرده بود! هیچی دیگه از اونهمه آشغال تو جای قبلی نبود. یک رگال بود یک رخت آویز یک جعبه مقوایی پیانو. اینها را من برداشتم. رگال چرخ داشت و راحت ترین باری بود که این دو سه روز بردیم. خودش هم آخرین بسته را تو چمدون مسافرتی انداخت و، هل داد...

به نظرم تو همین سه چهارروز، کلی تجربه کسب کرد، کلی بزرگ شد! و به تناسب، کلی باباش در اومد!!!

تو اتاق تازه، انبوهی از همه چیز دپو شده بود!! بهش گفتم حتما فیلم بگیر از همین وضع!! در مقایسه با این بابا من واااااقعا زندگی تمیز و جمعی دارم! باید تا کار بیخ پیدا نکرده که کسی بخواد آشغالمو جابجا کنه خودم یک عالمه لباس دور بریزم، یک عالمه کاغذ. کمتر فحش بخورم بعد...