داشتم به داستان زندگی دامادهای صدام گوش می کردم.

دو تا آدم بیسواد که از ده صدام و عشیره اش بوده اند، جذب ارتش می شن، محافظ صدام می شن، دامادش می شن، با پسر صدام زد و بند می کنند که حین تحریمهای سازمان ملل، تا می تونند پول در کنند از کیسه مردم!

یک شبی تو یک مهمونی ای پس صدام خواهر زاده اش را تهدید به مرگ می کنه و چون می دونستند این کسمغز است، جدی می گیرند!

فرار می کنند به اردن! همه اطلاعات نظامی که داشتند را به خارجی ها می دن! بعنوان برانداز خودشونو عرضه می کنند اما، کسی نمیاد سمتشون! تهش صدام می گه برگردید می بخشمتون. اردن می گه باید برید دادگاه بخاطر اعمالتون. ناچار اردن را ترک می کنند برمی گردند عراق. یکراست می برند تو یک ساختمانی، طلاق دخترها را زورکی ازشون می گیرند. بعد 12 ساعت به اون خونه شلیک می کنند جوری که تمامش فرو می ریزه روشون!

قیافه این داماد نکبت را که می بینی جهل و خریت از دندون تا سبیلش می چکه!

چیزی است، شبیه خود صدام به لحاظ قیافه.

خنده های پهههههن بی حیا، به قول وزیر آلمانی، فاقد شعور اجتماعی!

کی باشه قسمت امرای مملکت ما بشه، یکی یکیشونو نمد مال کنیم!

یکی، یکی!!